Dandoon Lagh
This is a web Talk About around me


کنار رودخانه نشسته بود . پاهای پیرش را درون آب سرد فرو برد تا شاید کمی روحش جوان شود . 

آن سو تر دختر و پسر بچه ای نشسته بودند و پاهایشان را درون آب سرد فرو برده بودند . با هم می گفتند و می خندیدند . 

پیر مرد سیگاری روشن کرد و به ارامی کشید . دستان چروکیده اش هنوز هم بوی پوست گرد و شاهتوت تازه پیده شده را می داد . 

سیگارش تمام شد . به سمت بچه ها چرخید . ولی دختر بچه دیگر نبود ... 


?SomeOne | در 1388/10/19 ساعت 04:52 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
نظر | 1388/10/26
شیما گفت:
این پستت منو یاد کتاب بادام تلخ انداخت... نمی دونم چرا. راستش کتابش چندان جذاب نیست. اما باور می کنی اگه بگم فقط از اسم و جلد کتاب خوشم اومد که خریدمش؟ یا شاید یه جورایی منو یاد کتاب عشق سالهای وبای گابریل گارسیا مارکز می ندازه! اونو خوندیش؟


Tribal Wars