| X Close | ||
کنار رودخانه نشسته بود . پاهای پیرش را درون آب سرد فرو برد تا شاید کمی روحش جوان شود .
آن سو تر دختر و پسر بچه ای نشسته بودند و پاهایشان را درون آب سرد فرو برده بودند . با هم می گفتند و می خندیدند .
پیر مرد سیگاری روشن کرد و به ارامی کشید . دستان چروکیده اش هنوز هم بوی پوست گرد و شاهتوت تازه پیده شده را می داد .
سیگارش تمام شد . به سمت بچه ها چرخید . ولی دختر بچه دیگر نبود ...