Dandoon Lagh
This is a web Talk About around me


توی کنج تراس نشسته بود ، زانوی استخوانیش رو توی بغلش گرفته بود انگار می خواستند فرار کنند و به آسمون پر از ستاره زل زده بود . 

شب بود . یه کمی هم سرد بود . شبای کویر سرد میشد . چه برسه به غروب جمعه توی یه شهر غریب وسط خوابگاه دختران . 

نمی دونم از کجا یه دونه قاصدک رو باد آورد و انداخت جلوش . 

قاصدک رو گرفت توی مشتش ولی حواسش بود که قاصدکه خراب نشه . به آرامی بالا آوردتش و بهش نگاه کرد . اینگار دفعه اولشه اینجاست : 

سلام کوچولو ، تو از کجا پیدات شد ؟!! نکنه یکی تورو فرستاده . خوبی ؟ چای می خوری ؟ تازه دمه هااا . چای دوست نداری ؟ خوب منم زیاد دوست ندارم . بستنی چی ؟ یه دونه دارم با هم شریکی بخوریم . یه گاز من یه گاز تو ... نه اونم دوست نداری . چته ؟ نکنه تو هم دلت گرفته ؟ آره منم دلم گرفته . چرا ؟!! خوب غروب جمعه ها آدم دلش می گیره اونم توی این خوابگاه . از ساعت 6 نمی زارن بریم بیرون . روزای دیگه تا ساعت 9 می تونستیم بریم توی محوطه ولی امروز میگن چون فوتبال داره نمیشه برین بیرون . بیکار بودم اومدم اینجا ؟ تورو خدا تو دیگه این حرفو بهم نزن قاصدک ... مجبورم کردند . رفتم خونه بگیرم هزار تا انگ بهم زدن . چی گفتن ؟!! گفتن دختری که ترم آخر میاد دنبال خونه حتما می خواد شیطونی کنه ، گفتن دختر خوب توی خوابگاه . انگار خوابگاه جای آدماست . گفتند دختر خوب که از شهرش دور نمیشه ، مگه عصر حجره ؟!! گفتند دختر خوب ... 

و اشکش به آرومی از روی گونه اش چکید . مکث کرد . دیگه نمی تونست حرف بزنه و بغضش نه می ترکید نه میرفت پایین . آب دهانش رو به زحمت فرو داد و گفت : می بینی قاصدک ، این آدمایی که ادعای فرهنگشون میشه چه انگایی به یه دختر غریب می زنن ؟ نماز ؟!! معلومه که نماز می خونن . رفتیم یه جایی قرار داد ببنیدم طرف می گفت عاشورا تا سوعا من مراسم دارم باید خونه رو خالی کنید . بابام گفت پس دختر من کجا بره ؟ یارو در عین وقاهت برگشته گفته مشکل من نیست ... اگر می خواین قرار داد ببندین باید از الان فکر اونحاش رو بکنید ... 

 

و باز هم قطره اشکی چکاند . صدایی از داخل صدایش کرد : شاپرک ، بیا شام حاظره ... 

دختر ، قاصدک را به لبانش نزدیک کرد و بو سه ای بروی آن نشاند : برو به خدا بگو که این مردم چه بلایی سر من آوردن . ازشم بپرس چرا داره این طوری با من می کنه ؟ می دونم جوابش رو به تو نمی گه ولی خوب ، ازش بپرس دیگه . پرسیدن که ضرر نداره . راستی اگر خدا رو دیدی سلام منو هم برسون بهش بگه ... نه هیچی بهش نگو . خودش داره می بینه ... 

 

قاصدک را کمی بالا گرفت و به آرامی فوتش کرد ... 

 

( تقدیم به دوست خوبم که به زودی قراره برگرده دانشگاه ... ) 


?SomeOne | در 1388/6/22 ساعت 04:01 | پیوند | [ 8 ] نظر | ارسال نظر
نظر | 1388/6/23
شاپرک گفت:
مرسی...
مرسی برای این همه وقتی که گذاشتی...
مرسی از زاویه ی متفاوتی که یه من نگاه کردی..

نظر | 1388/6/23
شاپرک گفت:
فکر این روزا رو نکرده بودم...

نظر | 1388/7/5
شاپرک گفت:
مرسی از کامنتت ...
خیلی وقته اون آهنگ سیاوش رو گوش نکردم وقتی کامنتت رو خوندم کلی وسوسه شدم و خیلی دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم

نظر | 1388/7/5
قاصدک گفت:
یه بستنی شاتوتی برام می خری؟

نظر | 1388/7/12
shaparak گفت:

نظر | 1388/7/12
ناشناس گفت:
اوه تو پسری؟ چرا ههیشه فکر میکردم دختری؟ شلمان! انصافا هم پسرونه اس:پی

نظر | 1388/7/12
شیما گفت:
نا شناس قبلی من بودم/

نظر | 1388/7/15
شاپرک گفت:
خوبی ؟؟؟؟


Tribal Wars