| X Close | ||
باز هم سیگاری دیگر . مدت ها بود سیگار نمی کشید . ولی امشب یکی را روشن کرده بود . نه این چهارمی بود .
باز هم به حرف هایش فکر کرد . " تو از امتحان من قبول نشدی " کدام امتحان ؟!! اصلا کی شروع شده بود ؟ کی تمام شد ؟
چرا این سیگار های جدید اینقدر بی خاصیتند و زود تمام می شوند . بعدی را با آخرین آتش های این روشن کرد . یک بار دیگر فکر کرد . من به او چه گفتم ؟ گفتم قرار نیست تمام دوستی ها و عشق ها به ازدواج برسد . او چی جواب داد ؟ مزخرفه ؟!! چرا . از کی تا به حال مزخرف شده این عقاید ؟! از وقتی که همه می توانند به راحتی ازداواج کنند ؟ یا از روزی که کسی به کسی دروغ نمی گوید ؟
تکلیف اعتماد چه می شود ؟ پس او کی باید آزمون بکشد ؟ اه . باز هم این سیگار تمام شد ... یکی دیگر روشن کرد .
به آسمان زل زد . چرا باید همیشه این طوری میشد ؟ چرا باید همیشه به بیراه می زد ؟ با خودش گفت : شاید من زیادی دارم سخت می گیرم . این مردم که به حرف من یه نفر نظرشون عوض نمیشه .
عقایدش را با خودش مرور کرد . هیچ دلیلی نمی دید دو نفر با هم دوست باشند ، عاشق هم شوند ولی منتظر باشند تا روزی با هم ازدواج کنند .
سیگارش را خاموش کرد . دیگر بس است . باید خوابید . فردا روز دیگری است . با هزاران درگیری و بد بختی . قسط ماشینی که برای کار خریده را باید بدهد . قبض آب و برق را هنوز نداده . اگر این دوره ندهد ، حتما اشتراکش را قطع می کنند .
راستی برای چه می جنگد ؟ برای هدفی که او را قبول ندارد .
با این فکر سیگار دیگری روشن کرد ...