| X Close | ||
مثل همیشه کتابش رو دستش گرفت و شروع کرد به خوندن . صدایی از پشت پنجره اومد . به ساعتش نگاه کرد ، از سه نیمه شب گذشته بود . حتما بازم یه کامیون از زیر خونشون رد شده بود . بی خیال ادامه داد . باز هم همون صدا اومد . لحافش رو بروی پاهاش کشید تا سوزی که از زیر در می آومد کمتر ازیتش کنه . وسط تابستون و چنین سوزی ؟!!!
هنوز حواسش به کتابش جمع نشده بود که صدا باز هم بیشتر و قوی تر به گوش رسید : بیا و مثل مرد مبارزه کن ...
از جاش بلند شد و تیغ کاتری که مدت ها زیر بالشش بود رو برداشت . از اتاقش بیرون زد و وسط حیاط ایستاد . درخت ها هر کدوم به سمتی رفتند و سایه بزرگ و سیاهی تمام حیاط رو در بر گرفت . تیغش رو بالا گرفت : دیگه ازت نمی ترسم . الان سه ساله که بخاطر ترس از تو دارم دلم رو به هر کس و ناکسی می فروشم ... برو گم شو ...
سایه تنهایی پسر به آرامی کوتاه و کوتاه تر شد . ولی ناگهان قد کشید : تو هنوز هم از تنهایی می ترسی . من تا ابد رهات نمی کنم . یو ها ها ها ...
مرد تیغ رو بالا گرفت و فریاد زد : برو به درک ...
و با یک حرکت سریع بخیه های روی مچش رو با تیغ پاره کرد ... خون همانند فواره ای بیرون زد . احساس گرما می کرد حالا . سایه کوچک و کوچک تر می شد و جیغ زنان همانند موجود قبحی که درون بشکه اسید نابودش کنی آب می شد و از جلو چشم مرد مخفی می شد .
وقتی که خون گرمش داشت از بدن سردش بیرون می زد صدای دکتر رو برای بار هزارم شنید : این بار اگه رگتو بزنی یچ راه نجاتی نداری ... سعی کن زیاد توی اتاقت با خودت فکر و خیال نکنی ... هیچ کس توی این دنیا نمی تونه تنها باشه چون همیشه یکی مثل روح دنبالشه ...
زیر لب زمزمه کرد : خدا چرا نزاشتی ببینمت ؟!!!
شلمان !!
25-2-1388