| X Close | ||
به آرامی جعبه سیگارش را پایین گذاشت و قوطی مشروبش را نیز به کناری گذاشت . از جایش بلند شد و نزدیک پنجره رفت . امشب چندم ماه بود ؟! چرا ماه اینقدر درشت و نورانی بود .
بروی لبه کاهگلی پنجره نشست و زانو هایش را در آغوش کشید . هوا رو به سردی می رفت . چند تکه ابر بد بخت ، خودشان را مسخره ماه کرده بودند و هی جلوی آن رژه می رفتند . ولی برای او مهم نبود .
قلم و کاغذش را برداشت و به آرامی شروع کرد :
امروز هوا سرد تر شده ، دوست داشتم کنارم می بود و مثل قدیما دستش رو توی دستم می گرفتم . می دونستم الکی یه کاری می کرد تا این کار رو بکنم و دستش رو توی مشتم می گرفتم ، هااااا ، بهتر شد عزیزم ؟ به روم لبخند میزد ، سرش رو کمی پایین می آورد و به من نگاه می کرد . حس خوبی داشتم .
قلمش را زمین گذاشت وباز هم به بیرون خیره شد . باغچه بی حال و رنگ و رو رفته . کاغذ جدید برداشت و شروع کرد : یادش بخیر ، پیر مرد با چه علاقه ای انگور هاشو توی تور می پیچید تا کلاغ های فضول بد سیاه ، بهشون ناخنک نزنن . هر خوشه واسه خودش یه تور داشت . وقتی که داشت این کار رو می کرد زیر لب ذکر میگفت . یه بار پرسیدم : آقا جون چی داری میگی ؟ جواب داد : دارم براشون قران می خونم . دوست دارند .
باز هم قلمش را زمین گذاشت و قطره اشکی که از لابلای موژه هایش می لغزید را با پشت دستش پاک کرد .
یه کاغذ جدید : یادت میاد روزی که با هم رفته بودیم بیرون ، کجا بود ؟! موزه بود یا کاخ ؟ خودشون هم نمی دونستند . یه ظهر بهاری شیرازی قشنگ و دوست داشتنی . کنارم نشسته بودی . دستت توی دستم بود . سرت روی شون و اون یکی دستم دور شونت . دوست داشتم . فقط بغلت کرده بودم . گاهی روی سرت بوسه می زاشتم . ولی کیه که اون بوسه های آروم رو از زیر مقنعه حس کنه ؟
سیگاری روشن کرد . ولی هیچ وقت به دهانش نبرد ، از سیگار بیزار بود ...
کنار رودخانه نشسته بود . پاهای پیرش را درون آب سرد فرو برد تا شاید کمی روحش جوان شود .
آن سو تر دختر و پسر بچه ای نشسته بودند و پاهایشان را درون آب سرد فرو برده بودند . با هم می گفتند و می خندیدند .
پیر مرد سیگاری روشن کرد و به ارامی کشید . دستان چروکیده اش هنوز هم بوی پوست گرد و شاهتوت تازه پیده شده را می داد .
سیگارش تمام شد . به سمت بچه ها چرخید . ولی دختر بچه دیگر نبود ...
- مامان ! چرا داری گریه می کنی ؟
- مهم نیست دخترم ، مشقاتو نوشتی ؟
- آره ، راستی اون خانومه کی بود که تو ماشین بابا بود ؟
- دوست من بود گلم ، امروز دیکته نداشتی ؟
- چرا ، بیست شدم ، مامان ؟!
- جونم ؟
- چرا بابا سیگار می کشه ؟
- بابا سیگار نمی کشه دخترم .
- دیروز خودم دیدم ، توی تراس نشسته بود و داشت می کشید .
- فردا چی داری ؟
- فردا زنگ اول فارسی داریم ، زنگ دوم هم علوم داریم . زنگ سوم ورزش داریم ... راستی مامان !
- بله ؟
- دیگه مهمون خونمون نمیاد ؟
- کدوم مهمون ؟
- همون مهمونایی که خودت همیشه دعوتشون می کردی ؟ کلی از دوستات بودن ، بعد می شستیم آتیش روشن می کردین .
- آتیش نبود دختم ، عود بودش . نه دیگه کسی نمیاد ؟
- راستی مامان !
- جونم ، صبح که نبودی به خانومه زنگ زده بود می گفت از آرایشگاه زنگ زده ، گفت بهت بگم که بهشون زنگ بزنی .
- راست میگی ، خیلی وقته نرفتم آرایشگاه .
- این دفعه منم می بری ؟ مثل قدیما که هر روز با هم می رفتیم ؟
- اره عزیزم .
- مامان !
- بله ؟!
- بابا کی میاد ، بهم قول داده بود که امشب منو ببره شهر بازی ...
- بابا دیگه نمی یاد عزیزم ... بابا با دوست من ...
و بغضی ترکید ...
He went in the train. Doors are closed whit a normal scram. He find a place in the crazy subway train and put his bag down to not to disturb any one.
There was a free seat in front of hem but he didn’t decide to set and suggest to an old man. He thanks and seat in front of the young man. Train stopped: Navab safavi Station “the Speaker said. Train moved “next Station, Hor!” The Speaker said. He was really tired of his trashy life and boring daily rotten. He thinks “so when can I rest? Where is my happy life? Do I lost in machine life? Go to the job, get back, rest and again, so where is my shining morning?
He opened his eyes and suddenly sea a must beautiful girl he ever seen. She has e green eyes and bright face whit cute lips and her hairs are look likes golden silks. He turned his head and try not to think about her, he wondered: who is this girl? Does she real? Or I just dream? What’s going on god? Are you kidding me? Or it is a real gift? He returned to the girl and tries to say something but his throat blocked, he can’t say anything. “Can I ask question mamas? “He thanked “but it’s worse way to start,” he continued “nice sunny day, isn’t it? Hay stupid, we are under the ground, so what can I say? “
Train stopped and girl standup to get off the train. He walked up, the speaker still Speaking” you can change your train to the golhak Station or Haram e Motahar Station …
This is his Station and he have to gets of the train. He pushed the people to open up a way to escape from crazy train and he had changed his train, so get down the stairs and went to the Golhaks Platform, train entered the station and he gets on the train, find a place and put his bag down to not to disturb any one. As always!
There was a free seat in front of the boy and he looking for an old man to suggest the seat o him as always but when he turned his head to the set, he surprised. The green eyed girl was sat in front of his eyes. He smiled very Short and he thinked: “what is it? Is it another chance for me? Oh god!! I love you. “But he can’t say anything and his throat blocked again. He pull down his Spit and thinking about his self. About a weak boy who can’t open his mouth and say some to start a conversation, so why did he still alive? Is there any reason to still naught the air?!
Train stopped again and speaker stared: “ Golhak Station, this is last station and dear passenger had to left the …”
Sound of walking on the metal and running of stupid people on it, and clod silence of the new station is really smelled death and he usage to this smell. He get on the escalator and goes to the gait to exit of the station. “Hello busy city! “He wondered inside. He take a taxi and sat in the back seat and waiting to taxi get ready. He wondering” oh boy, you lost your chance for 2 times and this is really awful. This is a disaster, who are you? Are you a baby kid? or a growing up boy whit 27 damn years old? If I had another chance of this girl, I will talk to her and I …”
The taxies door opened and girl gets on it …
16-11-2009 5:08 AM
Shelman !!
دیشب کلی با هم صحبت کردیم . فقط می گفت به هم نمی خوریم . البته از خیلی موارد هم به هم نمی خوریم . اون آدم حسابگری هستش و من نیستم . من ولخرجم . هدف هاشو تا نهایت دنبال می کنه ، ولی من وقتی به مقصد می رسم دیگه زیاد سخت نمی گیرم .
خیلی سادست . خودش می گفت ! ولی من زرنگم ، اینم خودش می گفت که من بهش اعتقادی ندارم . می گفت من از خانواده ثروتمند تر از اونم ، به نظر من این دلیل نمیشه که دو نفر به هم نخورن . حالا نمی دونم از کجا به این نتیجه رسیده .
دوستش دارم . خیلی گشتم تا اون کسی رو که می خواستم پیدا کردم . توی خیل چاه ها رفتم و بیرون اومدم . حق داره به من اعتماد نکنه . وقتی می بینه دارم واسه یه لقمه آینده جون می کنم و از هر فرصتی که دستم میاد می خوام اون چرک کف دست رو بسازم ، خوب حق داره بهم اعتماد نکته .
خیلی دوستش دارم . دیشب قرار شد فقط هفته ای یه بار به هم زنگ بزنیم . می دونم برای من شروع دلتنگی هاست و برای اون شروع فراموش ها . دیشب تا صبح نشسته بودم . داشتم به کمد قهوه ای تیره که رنگ یه قهوه تلخ فرانسه رو م داد نگاه می کردم . پیچ و خم های بافت روی در کمد ، درست مثل پیچ و خم های زندگی منه . فقط یه تفاوت ساده داره ، مال کمده تموم شده ولی مال من تموم نمیشه . انگار از ابتدای تاریخ یادشون رفته خط کش بزارن و زندگی منو کشیدن .
خیلی دوستش دارم . دیشب بعد از سه سال دوباره گریه کردم . پاشودم ، سجاده ای که برام از مشهد سوغاتی آورده بود رو پهن کردم نشستم وسطش . شرم دارم به بالای سرم نگاه کنم . انگار یکی میگه باز کارت گیر افتاده پیدات شد ؟!!
ولی به همون بالا سریه ، مگه کس دیگری رو دارم که بتونم ازش بخوام ؟! خودش گفته صد بار توبه شکستی باز آی . همیشه تا حاجتم رو ازش می گیرم رم می کنه و می رم و پشت سرم رو نگاه نمی کنم ...
دوستش دارم و تا وقتی که به قول خودش با خودش قهره پیشش می مونم . حالا می خواد فهشم بده ، می خواد ازم متنفر بشه ، می خواد دوستم داشته باشه ...
تا آخر خط باهاش هستم ...
--------
امشب شب اولیه که قراره بهش زنگ نزنم ...
توی کنج تراس نشسته بود ، زانوی استخوانیش رو توی بغلش گرفته بود انگار می خواستند فرار کنند و به آسمون پر از ستاره زل زده بود .
شب بود . یه کمی هم سرد بود . شبای کویر سرد میشد . چه برسه به غروب جمعه توی یه شهر غریب وسط خوابگاه دختران .
نمی دونم از کجا یه دونه قاصدک رو باد آورد و انداخت جلوش .
قاصدک رو گرفت توی مشتش ولی حواسش بود که قاصدکه خراب نشه . به آرامی بالا آوردتش و بهش نگاه کرد . اینگار دفعه اولشه اینجاست :
سلام کوچولو ، تو از کجا پیدات شد ؟!! نکنه یکی تورو فرستاده . خوبی ؟ چای می خوری ؟ تازه دمه هااا . چای دوست نداری ؟ خوب منم زیاد دوست ندارم . بستنی چی ؟ یه دونه دارم با هم شریکی بخوریم . یه گاز من یه گاز تو ... نه اونم دوست نداری . چته ؟ نکنه تو هم دلت گرفته ؟ آره منم دلم گرفته . چرا ؟!! خوب غروب جمعه ها آدم دلش می گیره اونم توی این خوابگاه . از ساعت 6 نمی زارن بریم بیرون . روزای دیگه تا ساعت 9 می تونستیم بریم توی محوطه ولی امروز میگن چون فوتبال داره نمیشه برین بیرون . بیکار بودم اومدم اینجا ؟ تورو خدا تو دیگه این حرفو بهم نزن قاصدک ... مجبورم کردند . رفتم خونه بگیرم هزار تا انگ بهم زدن . چی گفتن ؟!! گفتن دختری که ترم آخر میاد دنبال خونه حتما می خواد شیطونی کنه ، گفتن دختر خوب توی خوابگاه . انگار خوابگاه جای آدماست . گفتند دختر خوب که از شهرش دور نمیشه ، مگه عصر حجره ؟!! گفتند دختر خوب ...
و اشکش به آرومی از روی گونه اش چکید . مکث کرد . دیگه نمی تونست حرف بزنه و بغضش نه می ترکید نه میرفت پایین . آب دهانش رو به زحمت فرو داد و گفت : می بینی قاصدک ، این آدمایی که ادعای فرهنگشون میشه چه انگایی به یه دختر غریب می زنن ؟ نماز ؟!! معلومه که نماز می خونن . رفتیم یه جایی قرار داد ببنیدم طرف می گفت عاشورا تا سوعا من مراسم دارم باید خونه رو خالی کنید . بابام گفت پس دختر من کجا بره ؟ یارو در عین وقاهت برگشته گفته مشکل من نیست ... اگر می خواین قرار داد ببندین باید از الان فکر اونحاش رو بکنید ...
و باز هم قطره اشکی چکاند . صدایی از داخل صدایش کرد : شاپرک ، بیا شام حاظره ...
دختر ، قاصدک را به لبانش نزدیک کرد و بو سه ای بروی آن نشاند : برو به خدا بگو که این مردم چه بلایی سر من آوردن . ازشم بپرس چرا داره این طوری با من می کنه ؟ می دونم جوابش رو به تو نمی گه ولی خوب ، ازش بپرس دیگه . پرسیدن که ضرر نداره . راستی اگر خدا رو دیدی سلام منو هم برسون بهش بگه ... نه هیچی بهش نگو . خودش داره می بینه ...
قاصدک را کمی بالا گرفت و به آرامی فوتش کرد ...
( تقدیم به دوست خوبم که به زودی قراره برگرده دانشگاه ... )
- میگه چرا قبول نشدم ، میگه چرا ؟!!! منکه همه چی واست تهیه کرده بودم . ماشین ؟ معلم خصوصی ؟ آموزشگاه ؟ میگه از اون دهاتی که توی خونش نشسته زیر چراغ نفتی تست زده چیت کمتر بود ؟
ولی هیچ وقت نپرسیده تو فکرت چی بود ؟
- اینکه یه روزی می خوام مال خودم بشم .
- اینکه اندازه من با اون دهاتیه فرقمی کنه . اگر اون با دیدن یه هزاری ذوق کنه ، من باید صد هزار تاشو ببینم . ولی هردومون رو پای خودمون هستیم .
- اینکه یکی نیست هر روز توی گوشت بخونه هیچ چی نمی شی .
- اینکه اون همیشه یه بابایی رو داره که بهش میگه به بودنت افتخار می کنم ...
داد زدم : تو کله من خیلی چیزا می چرخه که اون حتی نمی تونه تصورش رو بکنه . مگه هرکی مدرک گرفت آدم شد ؟!!!

( این متن رو دوست خیلی خوبم نوشته ، برای کی ، کجا و کی ... فقط خودش می دونه )

برای دوستی که مدت هاست بهش قول دادم به یادش چیزی بنویسم ...
پر هایت را باز کن ،
چراغ در دست توست ؟!
پس بیا تا با هم پر بکشیم
و امشب ، روح من
برای اولین بار ، برای آخرین بار
- چقدر زود گذشت ؟
به بطری خالی نگاهی کرد و درون رودخانه انداختش . پاهایش را درون رودخانه کرده بود . حس جالبی بود . سر گرم و پای سرد . بطری دیگری را برداشت و جرعه ای نوشید .
چرا این طوری شده بود ؟ شش سال ، هفت دوست ، نه هشت تا بودند ، شاید هم شش تا بودند . اصلا مهم نبود . مهم این بود که خیلی بودند .
چرا ؟!! بازهم جرعه ای نوشید تا گلویش صاف شود و بتواند به این سوال جواب دهد . چرا چی ؟ از خودش می پرسید . چرا باید این طوری باشد . دوست من با دوست دختر من دوست شد ، چرا ؟ چون من به دخرت وعده ازدواج نداده بودم و دوستم اغفالش کرد ؟
دوست دختر دوستم به من زنگ می زد . چرا ؟ چون فکر کرد من حالا برای ازدواج حاظرم ؟ این چه سریست که تا کسی با کسی دوست می شود نقشه برای آینده هم می کشند ؟
جرعه ای دیگر نوشید . قلبش به تپش افتاده بود . آخرین باز پزشک به او گفته بود حق ندارد دیگر بنوشد . لبحندی زد . پزشک برای خودش گفته بود .
مشتی آب برداشت و به آرامی درون رودخانه ریخت . چلک ، چلک ، چلک . صدایش آرامش بخش بود . جرعه ای دیگر نوشید .
موبایلش زنگ زد . بروی صفحه نوشته بود : خاطره . گوشی را بروی صورتش چسباند . صدایش می لرزید : جانم ؟
- هنوز بیداری ؟
- آره عزیزم .
- ببین ، من نمی خواستم این طوری بشه . می دونی ...
- آره می دونم . یه خواستگار خوب برات اومده و ...
دختر تقریبا جیغ زد : نه . می خوام بگم که دوست دارم تا ابد در کنارت باشم . بدون ازدواج . فقط با هم دوست باشیم .
پسر خندید : گوش کن خوشکله . من دیگه دور رفاقتم خط کشیدم . دیر یا زود می خوای بری دنبال کارت ، پس همین حالا برو ...
دختر مکثی کرد : چی تو کلته ؟
پسر جرعه ای نوشید : ببین ، من نه می تونم شوهر خوبی باشم نه می تونم یه زندگی رو اداره کنم . پول ندارم ، هنوز واسه این کار درکم نرسیده . هنوز نمی تونم یه خونه رو مدیریت کنم ... خیلی ایراد ها دارم . ولی یه دوست دختر می خوام که با هم زندگی کنیم نه دوستی .... هستی ؟
دختر باز هم مکثی کرد : یعنی نمی خوای ...
پسر جرعه آخر را نوشید : یعنی همونی که گفتم . رابطه توی ایران جوریه که من دوست ندارم دوستی ها نباید به ازدواج برسه . اگه دنبال شوهر یا آینده جادویی می گردی باید زود قطع کنی .
دختر قطع کرد . پسر بطری خالی را نگاهی کرد . با تمام قدرتی که داشت به دور دست ها پرتش کرد و صدای جیرینگ بروی سنگ ها را شنید . اینم از زندگ ما ...
تقدیم به کودک درون یکی از بهترین دوستام که خیلی وقته قهره ...

باز هم سیگاری دیگر . مدت ها بود سیگار نمی کشید . ولی امشب یکی را روشن کرده بود . نه این چهارمی بود .
باز هم به حرف هایش فکر کرد . " تو از امتحان من قبول نشدی " کدام امتحان ؟!! اصلا کی شروع شده بود ؟ کی تمام شد ؟
چرا این سیگار های جدید اینقدر بی خاصیتند و زود تمام می شوند . بعدی را با آخرین آتش های این روشن کرد . یک بار دیگر فکر کرد . من به او چه گفتم ؟ گفتم قرار نیست تمام دوستی ها و عشق ها به ازدواج برسد . او چی جواب داد ؟ مزخرفه ؟!! چرا . از کی تا به حال مزخرف شده این عقاید ؟! از وقتی که همه می توانند به راحتی ازداواج کنند ؟ یا از روزی که کسی به کسی دروغ نمی گوید ؟
تکلیف اعتماد چه می شود ؟ پس او کی باید آزمون بکشد ؟ اه . باز هم این سیگار تمام شد ... یکی دیگر روشن کرد .
به آسمان زل زد . چرا باید همیشه این طوری میشد ؟ چرا باید همیشه به بیراه می زد ؟ با خودش گفت : شاید من زیادی دارم سخت می گیرم . این مردم که به حرف من یه نفر نظرشون عوض نمیشه .
عقایدش را با خودش مرور کرد . هیچ دلیلی نمی دید دو نفر با هم دوست باشند ، عاشق هم شوند ولی منتظر باشند تا روزی با هم ازدواج کنند .
سیگارش را خاموش کرد . دیگر بس است . باید خوابید . فردا روز دیگری است . با هزاران درگیری و بد بختی . قسط ماشینی که برای کار خریده را باید بدهد . قبض آب و برق را هنوز نداده . اگر این دوره ندهد ، حتما اشتراکش را قطع می کنند .
راستی برای چه می جنگد ؟ برای هدفی که او را قبول ندارد .
با این فکر سیگار دیگری روشن کرد ...

روی لبه سنگی رودخانه نشسته بود و سیگار باریک و درازی دستش گرفته بود . هیچ وقت دوست نداشت از این سیگارای ضخیم که همه مردم دستشون می گیرند بکشه . زود تموم میشد و آدم نمی فهمید چی داره دود می کنه .
یه دونه سنگ برداشت و توی رودخونه انداخت . رودخونه اینقدر آروم میرفت که تلپ صداش رو شنید . از دور دست ها صدای جغدی هم به گوش می رسید که این وقت شب داشت برای خودش هو هو می کرد .
پاهاش رو توی آب سرد روون کرد . امروز از همیشه گرم تر بود . دلش گرفته بود . چرا ؟ خودشم نمی دونست . تهایی ؟ اون که مدت ها پیش دندون طمعش رو از مردم زمینی کشیده بود ؟
پک دیگه ای به سیگارش زد . بیکاریش بود ؟ اون که تازه داشت استخدام میشد ؟
یه سنگ دیگه دستش گرفت . نگاش کرد . سنگه شکل هیچی نبود . فقط سنگ بود . انداختش توی آب و نگاش کرد . به آراموی واسه خودش غلتیط و رفت پایین . ولی اون طرفتر به یه چیزی گیر کرد . کجکاویش داشت مثل خوره به جونش می افتاد . از روی لبه رودخونه پید توی آب و به سمت سنگ رفت . سنگ درست وسط یه پاکت گلی گیر کرده بود . پاکت رو برداشت و بی تفاوت به سنگ اونو بررسی کردش . یه پاک فال بود .از همینا که بچه های دوره گرد می فروشند .
پاکتو باز کرد . هنوز باز نشده بود . کاغذ خیس رو ازش به زحمت بیرون کشید و زیر نور ماه گرفتش تا بخونتش :
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ...
به آرامی قطره اشکی از گونش لیز خورد و افتاد توی رودخونه . اینقدر رودخونه آروم بود که صدای شلپش رو شنید ...

امشب این فال برام اومده بود و بعد از شاید نیم ساعت از خوندش که گذشته بود یکی از بهترین دوستان قیدمیم رو دیدم که حسابی براش دلم تنگ شده بود .
اینم طالع امشب من : اگر احساس مي کنيد به خاطر انجام کارهاي روزمره يا کارهايي که فاقد هرگونه الهام هستندبي حوصله شده ايد.اکنون تغييراتي در مورد مسائل خانوادگي و يا احساسي پيش مي آيد که از آن استقبال مي کنيد
مثل همیشه کتابش رو دستش گرفت و شروع کرد به خوندن . صدایی از پشت پنجره اومد . به ساعتش نگاه کرد ، از سه نیمه شب گذشته بود . حتما بازم یه کامیون از زیر خونشون رد شده بود . بی خیال ادامه داد . باز هم همون صدا اومد . لحافش رو بروی پاهاش کشید تا سوزی که از زیر در می آومد کمتر ازیتش کنه . وسط تابستون و چنین سوزی ؟!!!
هنوز حواسش به کتابش جمع نشده بود که صدا باز هم بیشتر و قوی تر به گوش رسید : بیا و مثل مرد مبارزه کن ...
از جاش بلند شد و تیغ کاتری که مدت ها زیر بالشش بود رو برداشت . از اتاقش بیرون زد و وسط حیاط ایستاد . درخت ها هر کدوم به سمتی رفتند و سایه بزرگ و سیاهی تمام حیاط رو در بر گرفت . تیغش رو بالا گرفت : دیگه ازت نمی ترسم . الان سه ساله که بخاطر ترس از تو دارم دلم رو به هر کس و ناکسی می فروشم ... برو گم شو ...
سایه تنهایی پسر به آرامی کوتاه و کوتاه تر شد . ولی ناگهان قد کشید : تو هنوز هم از تنهایی می ترسی . من تا ابد رهات نمی کنم . یو ها ها ها ...
مرد تیغ رو بالا گرفت و فریاد زد : برو به درک ...
و با یک حرکت سریع بخیه های روی مچش رو با تیغ پاره کرد ... خون همانند فواره ای بیرون زد . احساس گرما می کرد حالا . سایه کوچک و کوچک تر می شد و جیغ زنان همانند موجود قبحی که درون بشکه اسید نابودش کنی آب می شد و از جلو چشم مرد مخفی می شد .
وقتی که خون گرمش داشت از بدن سردش بیرون می زد صدای دکتر رو برای بار هزارم شنید : این بار اگه رگتو بزنی یچ راه نجاتی نداری ... سعی کن زیاد توی اتاقت با خودت فکر و خیال نکنی ... هیچ کس توی این دنیا نمی تونه تنها باشه چون همیشه یکی مثل روح دنبالشه ...
زیر لب زمزمه کرد : خدا چرا نزاشتی ببینمت ؟!!!
شلمان !!
25-2-1388

( برای دوستی که به زودی از هم جدا میشیم )